تبليغاتX
آنارشیست سیال
 آخرین آنارشیستهای منقلب نثر را کلیک کنید
مریم نظری (زنی شبیه درخت)
کلیک کنید و با من در ارتباط باشید
روزنامه نگاران پست مدرن ایران
آخرین عناوین ثبت شده
آرشیو مطالب به تاریخ میلادی
پست الکترونیک

دوست عزيزم 

ضمن سلام و سپاسگذاري از شما براي توجه به آثار من

 

آنارشیست منقلب نثر

توضیح مهم : در این مدت فهمیدم که نثر های نامنظم من شعر نیست وخالق این نثر ها شاعر نیست . نویسنده این آثار ادبی فقط می تواند ادعای نویسندگی کند . اما من تصمیم دارم در همین جایگاه بمانم وبا همین سبک نویسندگی کنم .شعر های من نثر های نا منظم هستند که از منظر محتوا سعی می کند بالندگی داشته باشد . به نظر من محتوا بهتر از وزن است .نثر ها اگر در درون خود مفاهیمی ارزشمند را پرورش دهند می تواند قطبی با جاذبه باشد .

آثار من در ۳ سبک ارایه می شود :

۱.تصویر سازی

۲.شعر سوژه های مکمل

۳.آنارشیسیت سیال

حق انتشار فقط برای نویسنده کتاب آنارشیست سیال  محفوظ می باشد و هر گونه کپی برداری ممنوع می باشد و طبق قوانین جرایم رایانه جمهوری اسلامی ایران پی گرد قانونی خواهد داشت .

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
دیدن پسر نوجوانی که کنارم گذشت در پارک ساعی

آن روز ، روز های آخر تابستان ۸۸ بود

چه اشکی می ریخت آن مرد جوان

من که آدم فضولی نبودم

ملتهب شدم

سرت را بالا بگیر !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
 ما قرار بود همخانه هم بشویم برای همیشه !

کشش های ابتدایی معمولی را با جاذیه پر قدرت اشتباه گرفتیم

اما خیلی زود فهمیدم آنی نیست که در تصورمان بود

جواب تمام نامه هایم باشد به لبخند بی نهایت زیبایت

ما بدرد همدیگر نمی خوریم دیگر!

این روزها درگیر و دار یک تصمیم دیگرم !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
آن روز ساعت چهار بعد از ظهر بود

من آمدم که با تمام تو هم صدایی کنم

حالا می فهمم که چقدر به تو علاقه دارم !

خارها چه رویشی کرده بودند

اینقدر بی شمار بودیم !

هر جا نگاه می کردم ما بودیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
ترس عجیبی تنم را می لرزند

همه مثل هم لباس می پوشیم

دوست و دشمن شباهت دارند

خرده شیشه های کف خیابان

از تصادفهای آدمهای شب گذشته !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
به فکر بی صاحب ترین شهر دنیا هستم

از روز گار ساسانی تا کنون

بعد از زدن چادرهای سیاه

ارجانیان را چه شده  ؟

بر ما چه می گذرد ؟

یا رفته ایم و یا ماندن بی خاصیتی داریم

بالیدن به گذشته چه حاصل ؟

فرو رفتگی حال را می بینم !

هر روز هم بی صاحب تر می شود و ویران تر

فکری نمی توان کرد

جز اندیشه برتر از قومیت !

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
ای کاش روز امتحان روی دست همدیگر نمی نوشتیم

همه مثل هم شد ه ایم

آشفته ام مثل ابرکهای بی باران

شاید صدای گریه ها دیگر از کنعان نیاید

شک کن به عشقی که پس از ایمان نمی آید

شاید دوباره فرصت جبران نیاید

 

+ نوشته شده توسط در و ساعت |

همهمه هایم در زمزمه های پراکنده جهان گم شده !

نمی دانم با چه کسی حرف می زنم

به کسی که نیست فکر می کنم

عشقهای کهنه آزارم می دهد

بی تفاوت کنار من بنشین

بی تفاوت تر از همیشه

خرابی که از حد می گذرد شاید آباد می گردد !

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
نیازی به نقاشی نقابی دیگر نیست !

نقابی از جنسی تقلب و ریا

من که بی نقاب عاشق شده ام

عشق به صورتکی که می خواهد نیزه فرو کند در تنم

تصویری جدید

نقاشی قدیمی

من نمی دانم چه زمانی می آید

و کی خواهد رفت !


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
هیچ کس آماده پیوستن به جمع یاران نیست

با دیدن نیمه نفسهای کیشیک متقلب

وقتی می نویسم میترسم ، میترسم

تو بیشتر از زمان ما می دانی !

چهل سال دیگر هم نخبگیت را  می ستایند

گاهی فکر می کنم وحی می شود

وقتی بی پروا چند سال آینده را گمانه های دقیق می زنی !

داستان دوستت دارم را فرموش کن

ما زیاد حرف زدیم

بیا از این به بعد بیشتر نگاه کنیم !

یا پرواز را با هم بیشتر تمرین کنیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
از اینکه با یک نگاه شیطانی

مبحوس حصار مهرت می شوم ، خوشحالم

دستت  زمانی که در دستانم است ، عاشقترم

چه کشش عاشقانه ای ابصار علاقه های واقعی را بدنبال خود می کشد

به عشق رسیدن به تو

به خودم نمی رسم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
ببین ما تا کجا پیش رفته ایم

که برای اصلاح خویش سالها وقت می خواهم

تحت تاثیر یک موجم !

این روز ها به هر نقطه خیره می شم بغض می کنم

انگار همه تصاویر و مناظر خاطر انگیز است


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
ماهی شده بود باورش تور اگه بندازند سرش. میشه عروس ماهی ها شاه ماهی میشه همسرش .ماهی باورش نبود تور اگه بندازند سرش نگاه گرم ماهی گیر میشه نگاه آخرش

شعر فوق از خانم فرشته است و اما . . .


اولین باری بود که مرد ماهیگیر در سکوت تیره رنگ نیمه شب باید به صیادی می رفت

 نور یک فانوس سو سو می زند

 آسمان صاف است و دریا مهربان

 مرد ماهیگیر پارو می زند. ماه از برج بلند آسمان ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
داشت رانندگی می کرد بهترین دوستم

من هم کنارش نشسته بودم

خیره به خطهای  وسط جاده شده بودم

آنها هم مانند ستاره آسمان بی شمار بودند

این روز ها نمی دانم چرا فلسفه همه مسایل را باید درک کنم

آرامش ندارم

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
چرا همیشه آنهایی که حرف از سفر می زنند،

ماندنی اند ؟

آنها که با چشم خیس می رقصند

شادی گذشته را می بینند !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
از روز چهارشنبه دوست داشتم جمعه تنها باشم

قرار چند دوست را لغو کردم

اما نیمه شب مهمان نخوانده آمده پشت درب خانه

هم دوستش دارم

هم متنفر از او

گاهی نیمه ی تن تنهایم می شود

گاهی باید خیلی زود از او عبور کنم !

 

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
من تا قله دویدم !

فاتح شدم

با تو رفتم تا دیدن خواب سبز خدا

 خواندن تارنمای من یک علاقه خام است ، برای تو

میان این همه کوچه  به هم پیوسته است

بگوی من کجای این بن بستم ؟

نه دوستی های تو دایمی است

نه دشمنی های تو


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
مسیر رابطه پر پیچ و خم و پلکهای پنجره ام بسته

بالهای شکسته آزاد

ماندن علامت ممنوعه است

رفتن بدلیل گردش بچپ ، آزاد

دوباره داستان تکراری پرواز

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
خدایا مگر نمی دانی که چگونه ترا می پرستم

دوستت دارم !

آیا این حق من است ؟

هر وقت خواستم به تو اعتراضی کنم

مادر مرا خفه می کرد

پسر چرا نا شکری ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
باز هم بسوی دگردیسی های محال

ما مثل پیچکها به خود پیچیده ایم ، رها نمی شویم

از چاله به چاه

مترسک و دیو

از دست محمد و شاه

باز هم فریاد می زنیم زنده باد و مرده باد

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
به این روز ها نگاه می کنم

که مثل یک دیوار می گذرد !

من چشمهایم را به کجای فردا بدوزم

که در پریشانی دیروز پلکهایش بسته شده است

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
شعرهایم به تو چه می گوید ؟

من آشفتگی عمیق آخر نگاهایت را خواندام

انگار هیچ کس خوشوقت نیست

من سکوت می کنم

سکوت هم صدای اعتراض است

دیگر صدا ها نمی مانند

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
ای استاد پیر من سازت را کوک کن

آنگاه که باید این قانون شکسته شود ،

مثل اینکه باید حافظ پرستی را فراموش کنیم

ای کاش یکی می آمد شیطانی تر شیطان پرستی را یاد من می داد

چه روز های دلتنگی !

 انگار همه قصد رفتند دارند


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
دیگر نگاهش مثل گنجشکان شاد نبود

هر روز شمارده قدم می زد

به هیچ کس چیزی نمی گفت

نه کسی را دوست می داشت و نه با کسی دشمنی می کرد

صدایش گرفته ! مودب تر شده بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
به تعداد نفسهایم دوستت دارم به شرط آنکه کمی دوستم بداری

کمی در آغوش بیدار گرت بفشاریم

من هر روز تهدید می شوم

حامی در میان حاجیان ندارم

من با چند تا قلم و خطهای خط خطی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
گاه آنکه تو را به حقیقت می رساند
خود از آن عاری ست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
کجاست بام بلندی ؟
و نردبان بلندی ؟
که بر شود و بماند بلند بر سر دنیا
و بر شویم و بمانیم بر آن
و نعره برآریم:هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت..

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
خدایا ، نکند من چيزي را گم كرده ام و خودم هم نمي دانم

۱۸ سال از آن زمان می گذرد که پیوسته دنبال چیزی می گردم

ای کاش می دانستم چه چیزی را گم کرده ام

بوسه هاي عاشقانه ، آغوش داغ ، سفر هاي شگفت انگيز و شكستن تابو ها


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
وقتی که انتهای این انسانک نشان دادن ابخندی بی شرمانه است

به من بگو چطور با تو تخم مر غهایم در یک سبد بگذارم

چند درخت ایستاده  ، برای مقاومت در برابر نسیم صورتی امشب

هیچ انسانکی از آن یکی بزرگتر نیست

در سرزمین بادها همه کوچکند !

همه شعور شعر را نمی فهمند

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |

اول مانند باران ملایمی متفكر اي تنهايي من
سبزینگی های دلم را طراوت بخشیدی
و بعد ترها  سیلابهایت
تمام  رنگ های دلم را شست
و من دانستم هر باران تنها
عصاره ی وجودم را کیمیا نخواهد کرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |

هیچ چیز برایش آشنا نبود

حتی وقتی عکس خود را در آینه دید

خود را نشناخت

برگ های ریخته درخیابان برایش تازه بود

حتی شنیدن صدای پرواز پرنده ها...

لبخند کودکان معصوم

از خودش پرسید

من کجا هستم؟

+ نوشته شده توسط در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM